این روزها کمی سر در گمم. همیشه فکر و خیالم اینه یه روزی سقوط میکنم.همیشه حس پرت شدن از بلندی رو دارم و این واقعا عذاب آوره. فکر میکنم و فکر داره دیوونم میکنه. توگمراهی و شاید دو راهی موندم.نمیدونم چی پیش میاد . حالم نه خوبه نه بد. احساس میکنم سردرگمی یعنی اینکه مردی ولی زنده ای. دوستدارم برم یه جای دور دست در یه جنگل ، یه کلبه چوبی باشه و کمی هیزم.صبح از خوابی که واقعا خوابیدم بلند شم و برم سراغ هیزم ها ، ابرها کنارم پرسه بزنند و من تبر بزنم به ترک یک تنه درختی که خشک شده و باید رها بشه.یه چکمه پام باشه و پرسه بزنم در اون محیط. چای کندکی ام اماده شد .و بیدار بشه بیاد بیرون. کاپشن من تنش باشه و بگه سلام صبحت بخیربگم بیا چاییمون آمادست.یه کلاه. یه شال دور گردن. یه ما . و یک چشم که دنیای منه ...بیدار شدم . خواب خوبی بود...گاهی فقط ی کلمه کل زندگیت و میبره زیر سوالفقط ی کلمهفقط ی سوالچرا؟ چی شد که نشد؟
برچسب:
نویسنده: کیان صالحپور
تاريخ: سه
شنبه
17 آبان
1401 ساعت: 12:11